تبليغاتX
زنـدگی با طــعـم شــکلات

زنـدگی با طــعـم شــکلات

...آفتابی بودن آسمون چشمامو مدیون توام مهدی من




ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 23 آذر1390ساعت 14:2 توسط ناهید|

بالاخره اومد این وروجک. خیلی شیرینه. دوسش داریم، هم من هم مهدی، خیلی خیلی زیاد ...

اسمشو گذاشتیم امید.. سخت بود انتخاب اسم ولی "امید" اسمی بود که هم به دل من نشست هم به دل مهدی.

خدا کنه بتونیم امیدمونو اون طور که باید تربیت کنیم. خیلی نگران تربیتش هستم.

راستش 29 مهر برام روز سختی بود خیلی استرس داشتم. حس خیلی قشنگی بود مخصوصا لحظه ای که صدای پسر گلمو شنیدم، دیگه نتونستم جلوی اشکامو بگیرم ...

 پ.ن : خدایا ممنونم ازت که اون روز کمکم کردی. من تا عمر دارم به کمکت نیاز دارم. پس خداجون ازت می خوام تو بزرگ کردن و تربیت امید به من و مهدی کمک کنی. خدا جون دوست دارم.

 پ.ن :  خدایا این حس قشنگ مادر شدنو به تموم کسایی که آرزو دارن بچه ی خودشون، پاره ی تنشونو بغل بگیرن و ببوسن هدیه کن. امین 

نوشته شده در دوشنبه 21 آذر1390ساعت 11:27 توسط ناهید|

دیگه چیزی نمونده، همین روزا سروکله ش پیدا میشه. هرچی به اومدنش نزذیکتر میشیم استرس منم بیشتر میشه.

قربون گنجشکم برم من. باباش که دیگه طاقت نداره. منم دیگه داره صبرم تموم میشه.

 پس کی میای گل پسرم؟

 پ.ن : خدا جون خودت کمکم کن. خیلی می ترسم

 پ.ن : اسمش فعلاً سکرته. می تونین حدس بزنینا خیلی سخت نیست. نه عجیب غریبه نه از این جدیداست. ولی خوب من دوسش دارم.


نوشته شده در یکشنبه 24 مهر1390ساعت 12:34 توسط ناهید|

سلام

من دوباره اومدم ممنون از کسایی که تو این مدت که نبودم سراغمو گرفتن و نگران حالم بودن باید بگم حالم خوبه هم من هم مهدی و هم گنجشکک که فعلاً تو خونه نی نی صداش می کنیم

بچه م هنوز اسم نداره دنبال یه اسم جدید و بامعنی می گردم اما نه از این سوسولا و ژیگولا و عجق وجقا. یه چیزایی تو ذهنم هست همین روزا اسمشو انتخاب می کنیم

دیگه اینکه دلم واسه نت و بچه های نت خیلی تنگ شده واسه این خونه ی مجازیم و واسه نوشتن تو وب خودم و خوندن وبلاگای دوستام

چند وقتی می شه که نت ندارم هر وقتم میام سر می زنم حال نوشتن ندارم. دیگه امروز گفتم هرجور شده باید بیام و بنویسم

اگه خدا بخواد گنجشک یا اوایل ماه بعد یا آخر همین ماه به دنیا میاد هم ذوق بچه دارم هم خیلی خیلی از زایمان می ترسم

 پ.ن : مهدی جونم خیلی دوست دارم از همین الان می دونم که تو بهترین بابای دنیایی. من اگه تو رو نداشتم چیکار باید می کردم هاااان؟

 پ.ن : خدا جونم همه ی امیدم به توئه. خودت کمکم کن

 پ.ن : یه چیزه دیگه هم می خواستم بگم یادم رفت چی بود هرموقع یادم اومد میام و میگم

 بعدا نوشت : آهان یادم اومد ... خیلی دوست دارم یه تغییراتی تو وبم بدم ولی الان واقعاً وقت نمی کنم ایشالا تو اولین فرصت ختماً این کارو می کنم.


نوشته شده در یکشنبه 3 مهر1390ساعت 19:15 توسط ناهید|

10 روزی میشه رفته. نموند نوه هاشو ببینه هم گنجشک منو هم یه نوه ی دیگه ش که 7 ماه دیگه به دنیا میاد. روزی هزار بار خدا رو شکر می کنم که راحت از این دنیا رفت. فقط 48 ساعت طول کشید. اذیت شد ولی زجر نکشید. هیچ مشکلی نداشت. نمی دونم این سکته چیه که میاد و میبره. تازه از این 48 ساعتی که گفتم 20 ساعتشم تو کما بود. خدا رو شکر اسیر رختخواب نشد. می دونم جاش راحته فقط همینو از خدا می خواستم و می خوام.

ممنونم از تمام دوستایی که باهام همدردی کردن. قدر پدرهاتونو بدونین همینطور مادرها و تمام عزیزانی که کنارتون هستن. از همه تون ممنونم.


 نه تو می مانی و نه من، و نه اندوه و نه هیچ یک از مردم این آبادی.

 به حباب نگران لب این رود قسم و به کوتاهیِ آن لحظه ی شادی که گذشت،

غصه هم خواهد رفت. آنچنانی که فقط خاطره ای می ماند.

لحظه ها عریانند به تن لحظه ی خود جامه ی اندوه مپوشان هرگز!

نوشته شده در پنجشنبه 6 مرداد1390ساعت 11:38 توسط ناهید|

 از مامان به گنجشک مامان :

پسر گلم خیلی خیلی دوست داریم، هم من هم بابا مهدی.

از بابا مهدی به گنجشک کوچولو :

صداهه قلب چوچولوش مث پیتیکو پیتیکوی اسبه.

بابا قربونش بره.

نوشته شده در چهارشنبه 15 تیر1390ساعت 18:42 توسط ناهید|

سلام من حالم کاملاً خوبه. گنجشک هم همینطور. فقط ... فقط ...

بی اینترنتی بد چبزیه خدا نصیب گرگ بیابون نکنه

بیشتر از 20 روزه اینترنت ندارم حوصله م خیلی سر میره. سرمو با کار خونه و تی وی و بازی گرم می کنم. هنوز معلوم نیس گنجشک دختره یا پسر. فکر کنم تا آخر هفته معلوم شه. جیگیلی چقد چیزای خوشگل خوشگل مامان جونش (مامانِ من) براش بخره. خیلی چیزای خوشگل و نازی دارن. حسودیم شد خوووووب منم می خوام

راستی بچه ها شما خوبین؟ ببخشید نگران شدین و مرسی که به یادمین. از همه تون ممنونم مخصوصاً از تو مینای عزیز

نوشته شده در یکشنبه 22 خرداد1390ساعت 12:16 توسط ناهید|

امروز صبح خواب دیدم بچه م به دنیا اومده، عجیب بود ولی یادمه که تو خواب هیچی از موقع زایمان یادم نبود فقط بعدش دیدم بچه م که یه دختره بغلمه و اومدم خونه مامانینا. خدایی خیلی حال داد. طبیعی زایمان کرده بودم دردی هم نکشیده بودم  آخ که اگه اینجوری میشد چی میشد. هیچی هم بلد نبودم از بچه داری. همه ش مامان کمکم میکرد. تو دنیای واقعی هم همینطوره. هیجی از بچه داری نمیدونم ... وای خدا من چه جوری بچه مو بزرگ کنم؟!!

تازه تو خواب دیدم که گنجشکم گشنه ش شده و هی لباشو به هم میزنه که گشنمه. الهی قربونش برم ... بقیه شم سانسوره دیگه دِهَه


 پ.ن :  این روزا همه ش دلم آلوچه میخواد  هفته ی پیش مامان یه کم برام خریده بود منم واسه اینکه زود تموم نشه و من بی آلوچه نمونم هردفعه 2تا یا 3تا دونه بیشتر نمی خوردم. ولی من دلم میخواد بشینم یه کاسه پر آلوچه بخورم. الان زنگیدم مامان که از جلوی خونه شون که ارزونتره برام آلوچه بخره که گفت صبح خریده منم کلی ذوق مرگ شدم. رفتم سر یحچالو اون 3-4 تا آلوچه ای که مونده بودو با خیال راحت و بدون هیچ نگرانی ای نوش جان کردم.


 پ.ن : یادم میاد بعضی از معلمامونو اینقد دوست داشتم که با خودم میگفتم خوش به حال بچه هاشون که همچین مامانی دارن. یه مامانِ معلمِ مهربون. کاش من جای بچه هاشون بودم. بزرگتر که شدم فهمیدم همه ی مامانا هم معلمن به همون مهربونی شایدم مهربونتر از اون خانم معلمی که ازمون درس میپرسید و امتحان میگرفت و خیلی از روزا استرس درس پرسیدن و امتحان همراهمون بود. معلمای عزیز روزتون مبارک.

نوشته شده در دوشنبه 12 اردیبهشت1390ساعت 12:10 توسط ناهید|

Design By : Nahid